تبليغاتX
هر چی که بخوای از همه جا - اگه تو جاي اون فرد بودي چي كار ميكردي ...

هر چی که بخوای از همه جا

ماهواره , کامپیوتر , شبکه , دوست یابی , طنز , خبر داغ , سایت جدید , ...

اگه تو جاي اون فرد بودي چي كار ميكردي ...

 

 

مطالب جالب ...

 

اگه تو جاي اون فرد بودي چي كار ميكردي ...

 

داشتم با دوستم از ماشين پياده ميشدم كه دوستم به من گفت 50 تومان خورد داري به من بدي ميخوام حساب كنم گفتم نه كه يكدفعه چشمم افتاد به يك 50 توماني كه كف ميني بوس افتاده بود به شوخي گفتم اونجاست ولي او جدي برداشت و داد به راننده كسي تو ماشين نمانده بود و ما نفر آخر بوديم ، اما ديگه نتونستم بگم كه چرا اين كار رو كردي ضايع بود جلو راننده ، پيش خودم ميگفتم كار اشتباهي كرد ، كاش جلوي اون رو ميگرفتم و مي انداختيمش تو صندوق صدقات ...

 

رفتيم تو دانشگاه تو سايت براي انتخاب واحد كه يكدفعه متوجه شدم كه يكي از گوشيهام نيست ، بله تو ماشين جا گذاشته بودم ، دويدم سمت بيرون دانشگاه كه ديدم ماشين نيست رفته ...

 

يادمم نبود چه رنگي بود و پلاكش چي بود از راننده ها پرسيدم ، اونها گفتند به احتمال زياد مسافرها پيدا ميكنند و ديگه نميدن بهت ...

 

اومدم تو دانشگاه ، نميدونم چرا همش اون 50 توماني جلوي چشم بود ، دوستم با اون چي كار كرد ؟ چرا من چيزي نگفتم ؟ هر چند مبلغ ناچيزي بود ولي مال ما نبود ...

حالا اگه كسي با گوشي من همون كار رو بكند چي ؟

داشتم ديوانه ميشدم ، حدود 250 تا شماره تو گوشي داشتم كه اصلا جايي ياداشت نكرده بودم ، از اون گذشته گوشيمم داشت ميرفت ...

 

با گوشي بچه ها و با گوشي ديگرم چندين بار تماس گرفتم و مسج زدم اما كسي جواب نميداد ...

 

بعد از تمام شدن انتخاب واحد به خونه آمدم ...

بازم زنگ زدم خبري نشد ...

 

صبحانه و نهار هم نخورده بودم كارم تو دانشگاه طول كشيده بود ، خسته و كوفته و ناراحت از گم كردن گوشي رفتم يك چيزي از يخچال پيدا كردم و خوردم ، مهمان هم داشتيم ولي من رفتم بالا تو اتاق خودم ، به مامانم قبلش گفته بودم گوشي گم شده ، رفتم و دراز كشيدم كه خوابم برد ، حدود ساعت 10 شب بود كه مامان صدام كرد گفت بيا با گوشيت تماس گرفتند ، رفتم و ديدم يك پسر جوان هست گفت من گوشي رو الان پيدا كردم ، ديدم يك صدايي تو ماشين مياد ( مامان من هي زنگ ميزده ) كه رفته و ديده گوشي من زير صندلي هاي عقب ماشين افتاده ، ازش آدرس گرفتم ( افسريه ، شهرك ولفجر و ... ) راه افتادم به سمت آنجا ...

 

تو راه همش به اين فكر ميكردم كه چطور شده كه كسي از مسافرها تو روز اين همه زنگ زدم نشنيده ...

چطور افتاده زير صندلي و كسي نديده ...

عجب خوش شانسي ، خدايا شكرت ...

اگه شماره ها و گوشي رو از دست ميدادم به كلي از مشتريهام كه پول هم ميخواستم ازشون دسترسي نداشتم ...

اگه دست يك آدم ناجور مي افتاد چي ميشد ؟

 

حدود يك ماه پيش گوشي داداشم رو دزديدند مجبور شد خط رو بسوزونه و رفت شكايت هم كرد و سريال گوشي را براي پيگيري به دادگاه و كلانتري داد ولي خبري نشد ، تو مملكت ما هر چي گم شد يا دزديدند ديگه رفته ...

 

داشتم فكر ميكردم كه با 50 تومان كه ارزشي شايد نداشته باشه چي كار كرد دوستم و من كه عكس العملي نشون ندادم ، خوب ميشد سر گوشي من هم همين بلا بياد ...

 

چقدر بايد آدم چشم و دل سير و پاك باشد كه در اين مواقع وسوسه نشود و يا به راحتي از وجدان نگذرد ...

 

همش فكر ميكردم كه خدا چه زود نتيجه اعمال ما رو به خودمون نشون ميده ...

هر چند به شوخي و با مبلغ ناچيزي آن عمل را انجام داد دوستم ولي چه فرقي ميكنه زياد و كم و شايد من هم در اين عمل اون سهيم بودم چون چيزي نگفتم ...

شايد در آن لحظه كار بدي به نظر ما نمي آمد اما كار خوبي نبود .

 

اگه ما دوست داريم به حقوق ما احترام گذاشته بشود ، اگه ما دوست داريم كه اگه چيزي را گم كرديم كسي پيدا كرد پسمون بده ، اگه ما دوست داريم كسي به امانت ما خيانت نكند ...

خوب اول بايد از خودمون شروع كنيم ...

 

آيا خود ما همه موارد را رعايت ميكنيم ...

آيا ما به حلال و حرام اعتتقاد داريم ...

 

حقوق ديگران ، امانت ، حلال و حرام چيزهايي نيسنتد كه نيازي به دين داشته باشند ، انسانيت چيزي نيست كه ربطي به مسلمان بودن داشته باشد ...

 

تو اين فكرها بودم و پرسان ، پرسان آدرس رو پيدا كردم ...

 

زنگ در را زدم ، يك خانم جوان اف اف را برداشت و گفت بله ، گفتم سلام من براي گرفتن گوشي آمدم ، گفت كدوم گوشي داستان را براش گفتم ، گفت صبر كنيد بابام خواب هست من خبر ندارم برم بپرسم ...

 

بعد از دقايقي از پشت گوشي گفت بابام خبري نداره ، داداشم ماشين را برده احتمالا اون پيدا كرده ، شماره همراهتون را بدهيد من زنگ بزنم بهش بگم كه آمديد ...

 

زنگ زد و گفت داره مياد ...

 

دختره به من گفت ميخواهيد بيايد بالا يا من در آرايشگاه را باز كنم شما آنجا منتظر باشيد ...

( جلو خونشون يك مغازه بود كه آرايشگاه زنانه كرده بودند )

گفتم نه مزاحم نميشم همينجا راحتم جلو درب ...

 

متوجه شدم از بالا پنجره پرده تكان خورد و كسي من را نگاه كرد فكر كنم دختره بود ...

 

چند دقيقه بعد در خونه باز شده و يك دختر خانم با وقار كه هم سن خودم بود و جاي خواهري زيبا با چادر آمد بيرون ...

 

سلام كردم ...

سلام كرد و گفت الان داداشم ميرسه ، ميخواهيد بريد داخل آرايشگاه بنشينيد ...

گفتم نه خيلي ممنون ...

سرفه ميكرد ، گفتم حالتون خوب نيست ...

گفت نه يكم ناراحتي قلبي دارم ، قرص خورده بودم تا بخوابم ، شما چند بار زنگ زديد قبل از اين ؟

گفتم نه من تازه رسيدم چطور ...

گفت آخه چند باري زنگ در خورد من حالم خوب نبود نيومدم پا اف اف ...

 

گفتم شرمنده واقعا شرمنده كه مزاحم شدم برادرتون گفت كه بيام.

 

گفتم آرايشگاه خودتون كار ميكنيد گفت بله ...

داشتيم در مورد آرايشگاه صحبت ميكرديم كه ميني بوسي آمد ، دختره گفت داداشمه ...

 

يك پسر جوان كه فكر كنم 3 يا 4 سال از من گوچكتر بود آمد بيرون و من رفتم جلو سلام كردم ...

 

گوشي را برام آورد و گفت شانس آوردي دست آدم خوبي افتاده ..

من كلي تشكر كردم و كارت ويزيت خود را به آنها دادم به همراه مبلغي كه براي تشكر به آنها ميخواستم بدهم ...

 

پسر گفت با اين كارت به من انگار فحش دادي ، كوچيكم كردي ، من گفتم نه بابا من ميخواستم شيريني يا چيزي بگيرم براي تشكر بيارم جايي باز نبود حالا دوست دارم كه مبلغ ناچيزي بدهم خودتون چيزي بگيريد ...

 

خلاصه قبول نكرد و كارتم را دادم و گفتم اگه كاري تو زمينه كاري من از دستم بر ميامد بگيد تا انجام بدهم ...

 

دختره چند تا از كارتهاي خودشو به من داد گفت ما هم خوشحال ميشويم كه در خدمت شما باشيم ...

 

واقعا درس انسانيت و امانت داري را بايد از اين افراد گرفت شايد وضعيت مالي عالي نداشتند ولي تربيت و انسانيت تا دلتان بخواهيد داشتن ، چيزي كه خيلي ها تو اين زمونه ندارند ...

 

معلوم بود كه سر سفره پدر مادر بزرگ شدند و نان حلال خوردند ...

 

خداحافظي كردم و باز هم تشكر و راه افتادم به سمت خانه ...

 

اين يكي از هزاران داستاني است كه روزانه در كتاب زندگي ما نوشته ميشود و گاه دردناك ، گاه خوشحال كننده و گاه پر اميد و گاه ... ميباشد ...

 

نتيجه گيري ...

 

1 – از شماره هاي تلفن همراه خود هميشه يك بكاپ داشته باشيد ...

 

2 – هميشه ياد خدا باشيد كه اگه او بخواهد اتفاقهايي خواهد افتاد كه باورش را هم نميكنيد ...

 

3 – خدا چوب بر نميداره بزنه ، خدا اگه بخواهد تنبيح كند و يا درس عبرت بدهد راه هاي خودشو داره كه بي صداست ...

 

4 – نتيجه اعمال ما بيشترش در همين دنيا به ما نشون داده ميشود و قرار نيست كه هميشه تا آخرت صبر كرد ...

 

5 – خدا با مرگ ها ، اتفاقها ، مشكلات ، دردها و ... كه پيش مي آيد ميخواهد به ما ياد آوري كند كه يادمون نره آخرت و خدا را و به ما فرصتي براي انديشه ميدهد كه به خودمان بياييم ...

 

و نتايج ديگر كه از تجربيات هر روزه ما بدست مي آيد ...

 

پست و مقام هم از امانتهاي مردم نزد دولت مردان و سياست مردان است ، شايد ربطي به داستان نداشته باشه ولي به ذهنم الان اومد و ميگم كه آرزو ميكنم كه آنها هم در اين امانت داري رو سفيد بيرون بيان و دزدي نكنند و به فكر مردم باشند ، هر چند در كشور رشوه خواري و پر فساد ما كه قرنها و سالها اين سيستم در زمانهاي گذشته و حال در سيستم رخنه دارد كار سختي است ولي هميشه براي تغييرات دير نيست و بايد از خود شروع كرد ...

 

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

 

براي بازديد و آشنايي با ديگر امكانات اين بلاگ

 

رو من كليك كنيد

 

از اينكه از بلاگهاي ما ديدن میكنید ممنون

 

نظراتتان را در قسمت نظرات پايين همين پست برای ما بگذاريد

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

 

دوستانتان را هم دعوت به بازديد کنيد

 

                                               ارسال شده از طرف : n_1t2i_n

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:42  توسط سید نیما نصیری  |