تبليغاتX
هر چی که بخوای از همه جا

هر چی که بخوای از همه جا

ماهواره , کامپیوتر , شبکه , دوست یابی , طنز , خبر داغ , سایت جدید , ...

می خواهم فاحشه بشوم

 

204

 

از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟" و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه : چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده بود ، ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

:

" می خواهم فاحشه بشوم "

خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .

من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:56  توسط سید نیما نصیری  | 

بوی بد نفرت

 

w0ku6gysck4e7ggztj78.jpg 

 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند


معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

 

 

ارسال نظر در مورد این پست

 

 

************************************************

محل درج آگهی و تبلیغات 

 ************************************************

 

فروش کارت ميکس و مونتاژ Canapus dvx و Canapus NX
فروش کليپهاي استوديو مقام

فروش  تراوينگ و ويدئو پروژکشن ABC PRODUCTS

فروش سي دي هاي Effects و plugin براي برنامه هاي ميکس صدا و تصوير ....

فروش کیبورد و موس های مخصوص میکس

فيلم برداري و عکاسي به طريق ديجيتال dv , hd

بهترین و کاملترین ست باکس های میکس

EDIUS NX Express Product Box

به همراه بهترین پلاگینها و افکتهای روز دنیا

حرفه ای و آماتور

برای کسب اطلاعات بیشتر به این آدرس مراجعه کنید


http://misheh2nemisheh.blogfa.com/cat-92.aspx

 

Tel : + 98 935 4460799

Edit By : nassiri

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:58  توسط سید نیما نصیری  | 

مداد رنگي ها

 

fwn2tzs45p341qfjgk6.jpg 

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...

به جز مداد سفيد...
هيچ كسي به او كار نمي داد...
همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يك شب كه مداد رنگي ها...توي سياهي كاغذ گم شده بودند..
.مداد سفيد تا صبح كار كرد..
.ماه كشيد...
مهتاب كشيد...
و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...
جاي خالي او...
با هيچ رنگي پر نشد
 

 

ارسال نظر در مورد این پست

 

 

************************************************

محل درج آگهی و تبلیغات 

 ************************************************

 

فروش کارت ميکس و مونتاژ Canapus dvx و Canapus NX
فروش کليپهاي استوديو مقام

فروش  تراوينگ و ويدئو پروژکشن ABC PRODUCTS

فروش سي دي هاي Effects و plugin براي برنامه هاي ميکس صدا و تصوير ....

فروش کیبورد و موس های مخصوص میکس

فيلم برداري و عکاسي به طريق ديجيتال dv , hd

بهترین و کاملترین ست باکس های میکس

EDIUS NX Express Product Box

به همراه بهترین پلاگینها و افکتهای روز دنیا

حرفه ای و آماتور

برای کسب اطلاعات بیشتر به این آدرس مراجعه کنید


http://misheh2nemisheh.blogfa.com/cat-92.aspx

 

Tel : + 98 935 4460799

Edit By : nassiri

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:55  توسط سید نیما نصیری  | 

قصه های شیرین دبستان

 

 

قصه های شیرین

 

قصه های شیرین دبستان

 

 

قصه حسنك با تصميم كبري و پتروس در حال چت ، ريزعلي که حوصله نداشت ، كوكب  که پول ندارد ، چوپان دروغگو که گوشت خر فروخت ...

 

 

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.

پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .

ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .

الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

                                         ارسال شده از طرف : keyboard

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 18:20  توسط سید نیما نصیری  |