|
آموزش روابط اجتماعی
مرد بودن خوبه یا زن بودن ؟
تا حالا به اين فکر کردي که اگه با همين سن و سال که هستي جنس مخالف بودي الان چه زندگي داشتي و چه احساسي داشتي و چه چيزايي به دست ميوردي و چه چيزايي از دست ميدادي....
نه.... فکر نکردي....
خوب فکر کن ديگه....
الان فکر کن....
مثلا من اگه الان با همين سن يه مرد بودم چه مي شد....
خوب احتمالا مجرد بودم...
يه دوست دختر هم داشتم...
شايد هم مذهبي بودم...
يه زن بيوه صيغه کرده بودم از اين زناي چادري...
پدر مادرم مي رفتن شمال...
زنه رو ميوردم توي خونه مي گفتم انکهتو وز زشتو دو دست رختو تو مدبختو سر تختو....
عروس خانم بگو بله.... هه هه....
يه بار من نميتونم يه مطلب جدي بنويسم ها...
الکي خوش بيدم....
خوب به هر حال چه حسي داشت مرد بودن...
حس زياد خوبي نبود احتمالا...
هي يه ريز بايد مخ ميزد آدم...
الان به يه دختر ميرسيدم مي گفتم اي قربون کونت قربون چشت قربونت يه جاي ديگت....
اون هم مي گفت اوا خدا مرگم بده نكن همچين....
دو ساعت ديگه همينا رو به يه دختره ديگه مي گفتم....
اين دختراي احمق هم فوري باور مي كردن فکر مي كردن من به عنوان يه مرد يا پسر واقعاً راست ميگم ....
نميدونن که بابا جان اين مردا همه از پسر پيغمبر بگير تا پسر شمر همه فقط دنبال يه چيز هستن....
ملتفت هستيد که چي ميگم...
دقيقن همون ديگه...
اسم اون چيزو که نميتونم اينجا بگم آبرو دارم اخه...
خوب برگردم به دنياي مردها...
بعدش مثلا اگه مرد بودم خوب ديگه يه ده بيست سي سانتي اضافه داشتم که هي زرت و زرت ميخواست راست بشه بره توي اعصاب آدم...
بابا ننت خوب بابات خوب بشين سر جات ديگه...
ضايع بازي در نيار...
جلوي يه خانومه متشخص نشستي حالا اين لامصب هم راست بشه...
واي چقدر ضايع ميشه....
حالا يه لحظه برگردم به دنياي زنها...
آقا يه بار با يه آقاهه حرف مي زدم يه دفعه اتفاقي چشمم افتاد به اونجاش....
واي چشمتون روز بد نبينه.......
وحشت کردم حالا مي خواستم پق بزنم زير خنده ولي ديدم اخه شوخي شوخي با دم شير هم شوخي....
بدبخت خودش هم طرف سرخ و سفيد شد.... هه هه...
خوب برميگرديم به دنياي مردا....
هي بيا ناز اين زناي آکله رو بکش...
اينا هم هي ناز ميکنن ...
هي شماره بده قرار بذار.....
ولي مگه ميذارن آدم به اونجا که مي خواد برسه....
نه بابا مگه به اين سادگياس....
اخه هي ميخوان با چار تا ماچ و بوسه سرو تشو به هم بيارن....
هي آدمو ميذارن توي کف....
لعنت به اين زن جماعت...
خوب بابا بياو بذار ما به وصالت برسيم ديگه....
قول ميدم خودم بگيرمت...
قول ميدم بيام خواستگاريت....
ننمو راضي ميکنم.... قول ميدم....
از من اصرار از اون انکار....
ميگه پاره ميشه پردهه...
جلوي شوهر آينده شرمنده ميشم ...
ميگما به درك اوکي بيا از پشت ديگه.....
خلاصه يه ذره الکي قربون صدقش ميرم....
تو قشنگي تو ملنگي ديگه از تو چشم قشنگترو کون قشنگترو لنگ قشنگتر توي دنيا نيست....
زن جماعت هم که احمق....
با شنيدن چار تا از اين حرفا مثل ماست وا ميره .....
يه چار بار حالشو ميبرمو بعدش ميگم عزيزم منو تو به درد هم نميخوريم....
ميرم سراغ زن بعدي.....
مرد بودن هم عالمي داره ها واسه خودش....
هي مخ ميزنيو عشق و حال ميکني....
هر ساعت دلت خواست مياي خونه...
هيچکس کار به كارت نداره....
هيچکس نگران پرده و حامله شدنو اين حرفا نيست...
خلاصه بعد از اين همه مخ زدن ها و با اين زن و اون زن خوابيدن ها....
يهو رگ غيرتم گل ميکنه و ميگم که ننه زن مي خوام ...
دختر هم باشه نجيب هم باشه دست نخورده هم باشه....
پردش هم اصل باشه ها....
نرفته باشه يه ماه قبل از عروسي دوخت و دوز کرده باشه....
زن من بايد زني باشه که افتاب مهتاب رنگشو نديده باشه....
سينهاشم در ضمن خيلي بزرگ باشه...
حالا اگه زشت بود به درك ولي سينش خيلي بزرگ باشه...
کم سن هم باشه که خودم تربيتش کنم....
هر چي هم بيسوادتر بهتر...
که هر چي خواستم بزنم توي سرش....
تند تند هم واسم بزادو خلاصه حالي به حولي....
خوب فعلا تا همين جا داشته باشيد...
چون مرد مربوطه داره صدام ميکنه حاج خانوم تشيف بيار....
يه شب هم با هم تعطيليم تو باز رفتي سراغ اينترنت....
خوب راست ميگه ديگه...
معني نداره....
فعلا برم يه کم زن باشم تا بعد....
مهمترين مسئله رو يادم رفت بگما....
اگه مرد باشم ديگه ماهي يک بار هي دل درد و کمر درد و سر درد ندارم ديگه...
هي مجبور نيستم که به زايمان و دردش و بدبختياي بعدش فکر کنم....
نه بابا انگار مرد بودن خيلي راحته ها......
خوب حالا تو هم که داري اينو ميخوني يه کم روش فکر کن ببين به چه نتيجه اي ميرسي
خواهشا فقط اگه در اين مورد حرفي داري بنويس....
از نوشتن فحش و دري وري هم خودداري کن
که اصلاً حالشو ندارم ....
بيست و پنجم تير هشتاد و پنج 2006/07/16
منبع : بلاگ متولد 1357
ارسال شده از طرف : motevalled
|