
وخداوند عشق را آفرید ...

وسیاه سفید آنرا حس کردند ....

آره از تو یاد گرفتم ...
وگناه دیگران این است ...

هر چند مال من نشدي
ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم
ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم
ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم دار
هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم
ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم
ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم

خيلی دلم گرفته از خيلی ها
به ديدنم بيا که خيلی تنهام
هيچکی نمي فهمه چه حالی دارم
چه دنيای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از ليلی ها
خيلی دلم گرفته از خيلی ها
نمونده از جوونيام نشونی
پير شدم، پير تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
تويه شب هات ستاره نيست
موندی و راه چاره نيست
اگر چه هيچ کس نيومد
سری به تنهاييت نزد
امّا تو کوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش
اگر بيای همون جوری که بودی
کم ميارن حسود ها از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنيده از خودش بيخوده
امّا خودم پر شدم از گلايه
هيچی ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي که خالی از عشق و امّيد
هميشه محتاج به نور خورشيد

بايد بنويسم
بايد بنويسم . ...
....هنوز هم بايد بنوسم
هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن
بهانه ای برای خنديدن ،
بهانه ای برای گريستن ،
بهانه ای برای زندگی کردن
ديگر بهانه ای برای هيچ چيزی وجود ندارد
.مدتهاست نگريستم

حتی مدت هاست که نخنديد ه ام
راستی من کيستم
مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم
به من بگويد من کيستم

چقدر همه چیز خوبست
چقدر همه چیز خوبست
هنوز هم می شود ستاره ها را شمرد و به ماه رسید
و ساعت ها در ماه خیره ماند
چقدر همه چیز خوب است ، همه چیز
هنوز هم گاهگاهی باران می بارد
ومن گاههاهی بوی خیس ِ باران را می چشم
چقدر همه چیز خوب است ، نه ؟
هنوز هم می شود در نگاهی خسته خیره ماند ، در آینه
وهنوز هم می شود تسلیم ِ خواهشی معصومانه شد
و در آغوش ِ یک فنجان چای آرام گرفت
چقدر همه چیز خوب است ! چقدر
هنوز هم گاهگاهی غمگین می شوم . گاهگاهی !؟
چقدر همه چیز بر وقف ِ مراد است
من هنوز هم بعضی خواب ها ، خواب می بینم
خواب می بینم
چقدر
همه
چیز
خوب
...
این روزها هنوز هم زنده ام و نفس می کشم
این هم خوب است

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد

رقص من

من واژگون، من واژگون، من واژگون رقصیده ام
من بی سر و بی دست و پا در خواب خون رقصیده ام
میلاد بی آغاز من هرگز نمی داند کسی
من پیر تاریخم که بر بام قرون رقصیده ام
فردای ناپیدای من پیداست در سیمای من
این سان که با فردائیان در خود کنون رقصیده ام
منظومه ای از آتشم، آتشفشانی سرکشم
در کهکشانی بی نشان خورشید گون رقصیده ام
ای عاقلان در عاشقی دیوانه می باید شدن
من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام
میلاد دانایی منم، پرواز بینایی منم
من در عروجی جاودان از حد فزون رقصیده ام
با رقص من در آسمان، رقصان تمام اختران
من بر بلندای زمان بنگر که چون رقصیده ام

هنگامی که
هنگامی که ديگر طعامی جز خوردن غصه نباشد
هنگامی که ديگر آينه ها را توان نگاه به موجودی انسان مانند نيست
هنگامی که آسمان هم اشک هايش را دريغ کند
هنگامی که حال و هوای گريه می پوسد
هنگامی که نوازش خار را عادتی ديرينه دانند
هنگامی که آتش عشقی را نسيمی خاموش کند
هنگامی که شوکران گواراترين نوشيدنی باشد
هنگامی که خدای عشق را در پستوی خانه هم نتوان پيدا کرد
هنگامی که عاشق شدن را بازی کودکان دانند
هنگامی که روی ماه در ميان غبار خاطرات گم شود
هنگامی که
آری، هنگامی ست که آوای عشق را تنها و تنها در نی غربت ها می توان شنيد و بس

بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شوم

بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شوم/
از جان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم /
من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران/اول به راه ارم تو را وانگه گرفتارت شوم
پرسید به خاطر کی زنده هستی؟

پرسید به خاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هیچ کس.
پرسید به خاطر چه زنده هستی؟
با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ.
ازش پرسیدم تو به خاطر چه زنده هستی؟
در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت
به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است









آغوش تو ....

بوسه ...
بوسه تنها تصادفیه که خسارت نداره و اغوش تنها پارکینگیه که جریمه نداره .
استاد عشق
وقتی استادم ازم پرسید عشق چند بخشه گفتم یک بخش ولی وقتی عاشق شدم گفتم سه بخش
عطش دیدن تو
شوق با تو بودن
اندوه بی تو ماندن
بيوفا
وقتي عشقت رو دزديدم گذاشتم
توي صندوقچه قلبم وقفلش كردم
تا هميشه مال من باشي
ولي افسوس نميدونستم
كه يه روز براي پس گرفتنش
قلبم رو ميشكني
گریه هایم بی صداست
گریه هایم بی صداست
عشق من بی انتهاست
ردپای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عشق کجاست
دلم گرفته
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

بین دوراهی موندم تو کوچه های غربت 
انگار که نا نداره پاهام برای حرکت 
می نویسم رو دیوار از درد این غریبی
از اون روزای رفته، روزای ناشکیبی 
از بوی خوب گلها تو باغچه محبت 
از زخم کهنه دل تو روزگار غربت
از سرزمین غمها نامه برات نوشتم
تا که تو هم بدونی چی شده سرنوشتم

يه روز مادرم من رو نفرين كرد و گفت الهي درد بي درمون بگيري.............
نفرينش گرفت و عاشق شدم

عاشقت بودم يادت هست؟گفتم كه دوستت دارم.........
گفتي كه كوچكي براي دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم
اماانقدر بزرگ شدم كه يادم رفت عاشقت هستم

خوشا ان ساحل ان ساحل امني كه يارت در برت باشد/لبت درگير لبهايش هوايت در سرت باشد
محل درج آگهی و تبلیغات :

نظر یادت نره !!!!


ارسال نظر در مورد این پست